مدرسه سوکورو

رشته نوشته‌های یک آموزگار

شهریار شاعر (این پست پین شده)

بی ثمر هر ساله در فکر بهارانم 

ولی چون بهاران می رسد 

با من خزانی می کند 

طفل بودم 

دزدکی 

پیر و علیلم ساختند

آنچه گردون می کند با ما نهانی می کند 

....

وقتی اینطوری بنویسی شبیه یه ساعت شنی میشه. که معنی شعر رو جالب تر و با مثما تر می کنه. سگ تو روح همه چی

۱۷ دی ۰۴ ، ۱۷:۰۴ ۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
آقا معلّـم

مشکل فنی وبلاگم چه کنم؟

سلام. خب من یه مشکلی با وبلاگم دارم که نخواستم بی هوا دستکاریش کنم. اول اینکه قالب وبلاگم قالب ستون هست از مخزن خود بیان عکسش این پایین هست. تغییری توش ندادم جز یکم عرضش را بیشتر کردم و یکم فونتش بزرگ تر کردم بهتر دیده بشه

حالا مشکلم چیه؟ مشکلم اینه که وبلاگم وقتی کامنت می ذارن عکس اون صاحب وبلاگ نشون نمیده و جاش یه علامت سواله. می خوام عکس اون صاحب وبلاگ باشه میشه کاریش کرد؟ حالا یه کامنت می ذارم ببینین خودتون چی میگم.

آپدیت: مشکلم حل شد و تونستم تصاویر صاحب کامنت بالا بیارم. متوجه شدم که برای نمایش تصویر صاحب کامنت در این قالب از یک تصویر ثابت استفاده شده. اما در قالب هایی که تصویر شخص نشون میدن در تگ <img> از کد (*comment_avatar*) استفاده میشه که حالت داینامیک داره. 

۰۹ بهمن ۰۴ ، ۱۸:۵۹ ۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
آقا معلّـم

در جستجوی بکلوم بکلوم

این روزها دائما در سفرم بین گذشته،اکنون، حال و آینده. دائما رشته افکارم تسبیح احساساتم را پاره می‌کنه. نمی دونم شاید اگر تولدی دیگه بود کار به اینجا نمی رسوندم که چنین دست و پا زدنی ببینم. به قول وبلاگ ناردیس زندگی پاره خطی است بین دو پاره خط تولد و مرگ. اگر خوشی ها ابدی نیستند، مصیبت ها هم پایداری ندارند.

عنوان پست اما یک آهنگ ترکی هست Büklüm Büklüm که بالاخره اینترنت یاری داد تا بعد ۶ روز پیداش کنم بخشی شو می ذارم اینجا اون اولش که قشنگه. آخراش آهنگ از ریتم میفته. 

 

 

Ne söylesen ne beklesen

Yaradan’dan ya da kaderinden

Ele geçmez istediğin

Uğruna savaş vermediysen

Sevilmeden de sevmeyi

Neyi özlediğini bilmeyi

Acı da olsa yine gerçeği

Görüp de söylemeyi bilmediysen

0Sanki seni boğar gibi

00Sanki yeniden doğar gibi

Sanki zaman zaman ölür gibi

پ.ن ؛ زندگی تجربه تلخ فراوان دارد *** دوسه تا کوچه و پس کوچه و اندازه یک عمر بیابان دارد *** ما چه کردیم و چه خواهیم کرد در این فرصت کم …

۰۸ بهمن ۰۴ ، ۱۹:۴۱ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
آقا معلّـم

یهو سکوت اومد در زد

روزی سقراط در بازار شهر که اشیا و امتعه فراوانی را برای فروش بدانجا آورده بودند دید و گفت: “چه بسیارند چیزهایی که مرا بدانها نیازی نیست!”

گویا ما بیانی های همیشه پلاس، باعث رنجش خاطرتون شدیم. صمیمانه عذر می خوام. به کجا چنین شتابان ؟ گون از نسیم پرسید // دل من گرفته زین جا // هوس سفر نداری ؟ // ز غبار این بیابان. شاید ما بیانی های همیشه پلاس این گونه باشیما. بگذریم.

می‌تونیم ننویسیم. ولی برای یکی مثل من حال خوبه یادآوری دوباره است و اصلا مهم نیست چند نفر دیدن یا ببینن اینجا پست هایی دارم که به ۱۶ بازدید هم نرسیدن. ولی خب همون یه یادآوریه یه گنجینه است. گرچه میگم اون خاطره همونجا دفن شده ولی من که می دونم چی اونجا دفن شده نه؟ بازم بگذریم.

به کجا چنین شتابان؟ وقتی فیلمش از شبکه تهران پخش میشد من یه ادم شلخته بودم. ولی از نقش فریدن با بازی مرحوم رویگری خیلی خوشم میومد. روحت شاد مرد. 

حافظ میگه. دل می‌رود ز دستم صاحبدلان خدا را. دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا. کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز. باشد که باز بینم دیدار آشنا را. 

اگر روزی بیان نبود. در بلاگفا می نویسم. sukuru.blogfa.com. نوشتن روزنه ای است برای یادآوری. اون بالا یه منوی دیگه باز کنم و بنویسم چه فیلمی دیدم و چه حسی داشت؟! یاحق.

۰۵ بهمن ۰۴ ، ۱۸:۲۰ ۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱
آقا معلّـم

اشتباه از ما بود

۱. دﻟﻢ ﺑﺮف ﻣﻴﺨﻮاد ﻳﻪ ﺑﺮف ﺳﻨﮕﻴﻦ اوﻧﻘﺪری ﻛﻪ ﺗﻤﻮم ﺧﻴﺎﺑﻮﻧﺎ و ﻛﻮﭼﻪ ﻫﺎش ﺑﺴﺘﻪ ﺷﻦ. دﻳﮕﻪ ﻫﻴﺞ ﺟﺎ ﻧﺘﻮﻧﻰ ﺑﺮی ﻛﺎش اﻳﻦ دﻓﻌﻪ ﺑﺮﻓﺎ آب ﻧﻤﻴﺸﺪ...

الف) متن آهنگ مسیح و آرشه وگرنه اینجا خوب برف اومده.

 

۲. اشتباه از ما بود. اشتباه از ما بود که خواب سرچشمه را در خیال پیاله می‌دیدیم. دست هامان خالی. دل هامان پر. گفتگو هامان مثلا یعنی ما. کاش می‌دانستیم هیچ پروانه‌ای پریروز پیلگی خود را به یاد نمی‌آورد...

ب) دکلمه اشتباه از ما بود خسرو شکیبایی گفتگوهامان مثلا یعنی ما؟

 

۳. قبل از اینکه بمیرم می خوام که؟ خب بیاید اینجور بگم که من دوست دارم برای یه ماه برم و استانبول زندگی کنم. نه اینطور که با تور برم نه. دوست دارم برم اونجا یه ماه زندگی کنم بی هیچ دغدعه ای. 

همه چیز اینجا اوکی باشه که برم استانبول. این فکر از کجا میاد؟ از تلگرام! یه دختره بود که می خواست بره استانبول درس بخونه (حالا دختره تبریزی بود) تصمیم گرفت بره ۲۰ روز استانبول ببینه چجوره. چقدر خوب بود چقد منتظر بودم بیاد از استانبول بگه از روزش. بعدا کانالش حذف کرد...

ج) آوا دیده که در پینترست پرسیدن ...Before I die I Want to و خواسته بود بنویسیم. منم اومدم و نوشتم. به این زودی میشه؟ فکرررر نکنم :)

۰۴ بهمن ۰۴ ، ۲۰:۱۰ ۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
آقا معلّـم

گشتی در آهنگ های گوشیم - شب هفتم

 

 
bayan tools شادمهر عقیلیادامه میدمت

دانلود موزیک

رسیدیم به شب هفتم. همونطور که شب ششم لو دادم قراره برای امشب تنها آهنگ شادمهر داخل گوشیم بذارم. آهنگ من ادامه میدمت. شادمهر آهنگای عالی زیادی داره ولی من از هر خواننده معمولا فقط یکی دوتا آهنگ دارم. اینطوریاس که قرعه شادمهر فقط یه آهنگه. 

شاید میشد چند شب دیگه هم ادامه بدم ولی برای الان فقط این ۷ تا کافیه و تا یک هفته دیگه آهنگی نمی ذارم. ممکنه یکی دوتا پست بذادم. روزها گر رفت گو رو باک نیست :) 

۰۱ بهمن ۰۴ ، ۱۸:۴۹ ۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱
آقا معلّـم

گشتی در آهنگ های گوشیم - شب ششم

 

 
bayan tools یاسآهنگ بد شدم

دانلود موزیک

و اما شب ششم. چون می خوام برای شب هفتم تنها آهنگ شادمهرم رو بذارم، بنابراین برای امشب اهنگ یاس رو می‌ذارم. آهنگ های بیشتری برای انتخاب بود مثلا آهنگ گل آفتابگردون از گروه آریان (گل آفتابگردون به انتظار دیدن یاره) یا مثلا آهنگ همدست از سون باند (کنارت چقدر حال من بهتره از اون حالی که میشه این روزا داشت) یا آهنگ پل از علیرضا قربانی (من به دستان تو پل بستم). حقیقتش دو دل شدم ولی چون این هفتا انتخاب شب اولم بودن تغییری ایجاد نکردم دیگه.

یاس رو فقط گوش میدم و بقیه رپرها رو نمی شناسم خیلی. یاس هم چون خیلی با ادبه 😂 بگذریم حالا. پایین یه عکس از هوای امروز مدرسه گذاشتم. برف، مه، شاخه و همه چی. خلاصه آهنگ مناسب نیست عکسه قشنگه ولی. به هر روی تقدیم به شما 

چترها را باید بست 

زیر باران باید رفت 

فکر را خاطره را زیر باران باید برد

با همه مردم شهر زیر باران باید رفت 

دوست را زیر باران باید دید 

عشق را زیر باران باید جست...

(سهراب سپهری)

۳۰ دی ۰۴ ، ۱۹:۰۷ ۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
آقا معلّـم

گشتی در آهنگ های گوشیم - شب پنجم

 

 
bayan tools همایون شجریانمن کجا باران کجا

دانلود موزیک

-می تونم داستانی رو برات بگم؟ 

+ بگو 

-یه زمانی یه دلقکی بوده که هرکی گریه می‌کرد رو می خندوند.

-یه روز یه نفر با حال گریان می ره پیش دکتر 

-دکتر بهش میگه که یه دلقکی هست که تو را می خندونه و حالت خوب میشه

+ مرد گریان میگه: نه نمی تونه و بعد میگه آخه اون دلقک خودمم. 🤡

پ.ن؛ توضیحاتم نمیاد اصلا. فقط صداشو کم کنید شجریان حنجره اش روی ۵۰ هزار هرتز هست. و ممکنه اطرافیان از خواب برخیزند.

پ.ن۲؛ چندان بد نیست اهنگه خودم می‌پسندم.

۲۸ دی ۰۴ ، ۲۲:۴۲ ۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱
آقا معلّـم

گشتی در آهنگ های گوشیم - شب چهارم

 

 
bayan tools Mahsti & AbdolmalekiTo Mara Bordi (Remix)

دانلود موزیک

برای امشب سراغ یه آهنگ ریمیکس رفتم. به نظر خودم قشنگه. این ریمکس توسط هوش مصنوعی ساخته شده و ترکیب جالبی از دو خواننده متفاوت [علی عبدالمالکی و مهستی عزیز ] هست. رابطه من با آهنگ های ریمیکس در طول زمان دچار افت و خیز بسیاری بوده و الان یه رابطه مسالمت آمیز داریم و گوش می‌دم. اگر از آهنگ های هوش مصنوعی خوشتون نمیاد پس گوش ندید. 

تصویر پست هم برام جالبه همیشه. عکس یه شاخه رز روی یه سری برگه مغشوش. از طبیعی بودن عکسه لذت می‌برم. نمیدونم حس شما به هر دو شون چیه! و ابزار جدید مبارک :/

۲۷ دی ۰۴ ، ۱۸:۵۵ ۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
آقا معلّـم

گشتی در آهنگ های گوشیم - شب سوم

 

 
bayan tools Buray İstersen

دانلود موزیک

رسیدیم به شب سوم. برای امشب یه آهنگ ترکی به اسم Istersen هست (معنیش احتمالا میشه خواستن؟) و خب تنها آهنگ ترکی گوشی منه و خواننده خوش صدای اون Buray هست. (لایک)یکم لیریک اهنگو تو گوشیم دارم می ذارم بعدا نت خوب شد میام کامل می ذارم با معنی فارسی.

İzini kaybettiğim duygulara

Bir gülüşle kavuşmakmış aşk

Sana anlatılan her masala

Bile bile aldanmakmış aşk

Ansızın umutsuzluk yelken açıp uzaklaşınca ufuktan

Anlıyorsun bak

Sonbaharda yapraklar sararırken

Sende yeşile bürünür aşk

İstersen yak, savur dağıt beni yarala

Al bütün varım yoğum senindir

Ben yazdım seni, diğer yarıma

İstersen yık, acıt kanat beni parçala

Ölsem de kıyan senin elindir

Sen dokun ziyan, olmaz bana

ترانه قشنگیه ولی اینجا بیان خش دارش می کنه و کیفیت کار میاد پایین. چون ترک نیستم و لرم نمی تونم معنی کنم 😂 آهنگه اگر شاده ببخشید 👐 عذر می خوام.

۲۶ دی ۰۴ ، ۱۹:۴۱ ۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
آقا معلّـم

گشتی در آهنگ های گوشیم - شب دوم

 

 
bayan tools Harry G Williams Fairytale

دانلود موزیک

شب اول با سلامت رد کردیم و رسیدیم به شب دوم. اهنگ امشب یه ترانه پس زمینه هست برای انیمیشن شرک با نام Fairytale. این آهنگ بی کلامه ولی خیلی قشنگه به نظرم.

وقتی آدم شاده تم آهنگ جوریه که ناراحت می زنه و وقتی آدم ناراحته انگار داری یه آهنگ شاد گوش میدی! (البته بی کلام)‌. دوگانگی عجیبی داره و همینش باعث شده من چند سال تو گوشیم داشته باشمش. 

نظر شما چیه؟ اگر دوست داشتید یا که پسندتون نبود یکی از این دکمه ها را بدون رودربایستی روشن کنید.

۲۵ دی ۰۴ ، ۲۳:۱۳ ۷ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
آقا معلّـم

قدیمی ترین آهنگ های گوشیم - روز اول

 

 
bayan tools Behnam SafaviTaghat Nadaram

دانلود موزیک

وقتی وارد بخش فایل های صوتی گوشیم میشم و مرتب سازی را روی تاریخ و قدیمی تر می‌ذارم اولین آهنگم میشه قطعه طاقت ندارم از مرحوم بهنام صفوی! که در تاریخ ۴ مارس ۲۰۲۳ دانلود کردم و یه جورایی برام نوستالژیکه! روزی که گوشی کنونی‌ام رو خریدم و هنوزم دارمش :)

چندچیز دیگه از اون روز هم دارم. یه اهنگ با عنوان Over the horizon که هنوزم زنگ ساعت گوشیمه + یه آهنگ بسیار زیبا به اسم fairytale که هری گرگسون ویلیامز و جان پاول برای انیمیشن Shrek ساختن که اونو فرداشب می‌ذارم.

🐦 قراره ۷ روز ۷ اهنگ گوشیم را به انتخاب خودم اینجا بذارم، امیدوارم خوشتون بیاد. اولیش که غمگین هست 🥀 اما بقیه را هم باید صبر کنید بذارم بعد ببینید در چه طیفی هست.

اگر خوشتون اومد یا نپسندیدید اینجا این دو چراغ پایین رو روشن کنید خلاصه.

۲۴ دی ۰۴ ، ۱۸:۴۳ ۳ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
آقا معلّـم

نیما یوشیج ۱ (شعری از دبیرستان)

خشک آمد کشتگاه من

در جوار کشت همسایه 

گرچه میگویند: می گریند

روی ساحل نزدیک

<سوگواران در میان سوگواران>

قاصد روزان ابری داروگ، کی می‌رسد باران؟

بر بساطی که بساطی نیست

در درون کومه‌ی تاریک من

که ذره ای با ان نشاطی نیست

و جدار دنده‌های نی به دیوار اتاقم

که دارد از خشکیش می‌ترکد

- چون دل یاران که در هجران یاران - 

قاصد روزان ابری 

داروگ، کی می‌رسد باران؟

...

کشتگاه همسایه مجاز از شوروی. کشتگاه من وطن شاعر. کومه تاریک وطن شاعر. داروگ نوعی قورباعه و ... معلم ادبیات مون احتمالا به خوردمون داده. اما من نظر دیگری دارم. کشتگاه من مجاز از دل من و ... 

دل آشوب دارم دل آشوبی که خیلی عذابم میده... خوندن چندباره سوره انشراح هم کمکی نمی‌کنه شبیه اینه که فقط ۲ دقیقه تاثیر داره. اَلم نشرح لک صدرک... 

 

۲۳ دی ۰۴ ، ۰۹:۵۵ ۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
آقا معلّـم

دوباره نشستم و دیدم

خیلی وقت قبل فرصت شد و فیلم انجمن شاعران مرده را دیدم. بعدش چندتا فیلم دیگه شبیهش را دیدم. (شبیهش به پیشنهاد سایتا) خلاصه از میون اون همه فیلم از فیلم Emperor's club بیشتر خوشم اومد. چون بیشتر بود این علاقه دیگه فایلش حذف نکردم گذاشتم بمونه.

Emperor's club عکسش همین کنار وبلاگه. 👉

در این حال آفلاین متوجه حضور این فیلم در گوشیم شدم و نشستم دیدمش. سیستم اداره آقای هاندرت شبیه سیتم یکی از اساتید ما بود. اتفاقا هر دو تاریخ تدریس می کردن و هر دو به یک روش. روشی که در اون بچه ها از پیش باید آماده باشن و در کلاس جواب بدن. کلاس ما از دوران پیشا تاریخ شروع شد و تا دوران ۲۰۰ سال سکوت ادامه یافت و کرونا اومد و تموم شد. یعنی شد مطالعه کنید و خلاصه کنید و عکس بفرستید برای فلان دانشجو. 

اما آقای هاندرت تاریخ روم باستان را می‌گفت از دوران های جمهوری تا دوران امپراطوری و ... با این تفاوت که در کلاس ما سدویک بل وجود نداشت اما آقای هاندرت با سدویک بل سر و کله می‌زد. البته من از همون اولم ازش بدم میومد 😂 معلوم بود که چه جونوریه

پ.ن؛ نمی دونم اینجا رو بخونی یا نه ولی بدون که جز تماس راهی برای حال پرسیدنت نیست و اونم باش خیلی راحت نبودیم. امیدوارم همونطور که می‌گفتی با قطع شدن نت دل نگرانی هات کمتر شده باشه...

۲۲ دی ۰۴ ، ۱۵:۴۲ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
آقا معلّـم

حوصله مون سر رفته + لئونارد هافستادر 🐦

حوصله مون سر رفت 🙂 اوووف چقدررر دیر می گذره همه چی. احساس خستگی هم هست. و این وسط هی یاد اون اهنگ عبدالمالکی می افتم که با یه حس جالبی می‌خونه

دریاچه چیتگر بدون تو

می‌تونه با اشکم خزر بشه

تهران شلوغه، دستمو بگیر ....

گهگاهی سریال The big bang theory می بینم و وقتی که لئونارد هافستادر حالش تو اون قسمت خوبه حال منم خوبه. انگار باهاش یه همدلی دارم 😂 حالا اینکه کلا سریاله ضایع هست به کنار 🐦 ولی خیلی ایده‌ی هر قسمت ساده است و البته خوشمزه. قسمت چندم؟ فصل ۸ قسمت ۲۱ ✌️

کتاب هم میرامار را چند هفته قبل خوندم از نجیب محفوظ مصری. یه نکات جالبی داشت اما در کل متوسط بود. قصه یه اتفاقه اما از زبان چند شخصیت که داخل یه پانسیون هستن و شخصیت محوری هم یه دختره به اسم زهره که اونجا پیش خدمته و البته مجرد و زیبا. اینم از میرامار.

۱۶ دی ۰۴ ، ۱۹:۲۸ ۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
آقا معلّـم

شب زده

کدوم خزون خوش آواز  ♥︎  تو رو صدا کرد ای عاشق  ♥︎  که پر کشیدی بی پروا  ♥︎  به جستجوی شقایق

کنار ما باش که محزون  ♥︎  به انتظار بهاریم  ♥︎  کنار ما باش که با هم  ♥︎  خورشید و بیرون بیاریم

هزار پرنده مثل تو عاشق  ♥︎  گذشتن از شب به نیت روز  ♥︎  رفتن و رفتن صادق و ساده  ♥︎  نیامدن باز اما تا امروز

خدا به همراه ای خسته از شب  ♥︎  اما سفر نیست علاج این درد  ♥︎  راهی که رفتی رو به غروبه  ♥︎  رو به سحر نیست

شب زده برگرد (با صدای ابی)

۰۳ دی ۰۴ ، ۱۷:۲۳ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
آقا معلّـم

داش آکل

اولین باری که با واژه داش آکل مواجه شدم اوایل اذر ۱۳۹۸ بود. با یکی از رفقا داشتیم سر دُزک به طرف شاهچراغ می‌رفتیم که صحبت داش آکل و مرجان را پیش کشید.

اولین مواجهه من با داش آکل این بود که گفت: داش آکل می‌شناسی؟ و من نمی‌شناختم. قصه را بر اساس فیلم بهروز وثوقی شروع کرد و گفت که داش آکل یه لوطی شیرازی بوده که سر همین دزک زندگی می‌کرده عاصق دختر یه حاجی بازاری میشه و حاجی می‌میره و ... قصه کاکا رستم هم گفت. و قصه‌ی مرجان را. 

اون دوست ما شیوه بیان خوبی برای تعریف داستان داش آکل داشت و خب مکان ما هم که سر دزک بود در گیرایی داستان داش آکل تاثیر خوبی گذاشت. و به نظرم اخر فیلم رو اون دوست هم بهتر تعریف کرد. جایی که طوطی داش آکل به دست مرجان رسید و طوطی فاش کرد: مرجان، مرجان عشق تو آخرش مرا کشت.

..........

دیروز فرصتی شد تا دوباره هم نسخه صوتی داش آکل بگوشم و هم فیلم مسعود کیمیایی را دوباره ببینم. داستان جالبیه از صادق هدایت که بعد چند بار گوش دادن هنوزم دوستش دارم. 

صادق هدایت برام مثل چارلز دیکنز هست یه جورایی. از اون همه داستان چارلز دیکنز فقط دیوید کاپرفیلد را دوست دارم و (البته سرود کریسمس و آقای اسکروچ یه جور دیگه خاصه) در بین کتاب‌ها و داستان‌های صادق هدایت هم فقط داش آکل توجهم جلب می‌کنه. و لا غیر. 

ببار ای نم نم باران

ببار ای نم نم باران

زمین خشک را تر کن

سرود زندگی سر کن

دلم تنگه دلم تنگه

ببار ای نم نم باران ... (با صدای ویگن)

۰۸ آذر ۰۴ ، ۱۲:۰۱ ۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
آقا معلّـم

داستان اسم من

وبلاگ گریه قلم (در این پست) داستان اسم خودشو گفت که چطور شده اسمش رو گذاشتن ستاره‌. به نظرم بامزه اومد و منم تصمیم گرفتم یه پست بنویسمش. 

اسم منو مادرم علیرضا انتخاب کرده بود. وقتی به دنیا اومدم هر دو توافق داشتن که اسممو بذارن علیرضا. اما عموی بابام یه پسر داشته که اسمش علیرضا بوده!

روزی که پدرم می‌رفته شناسنامه را بگیره تو راه همین عمو و پسرش را می‌بینه! و اونجا می‌بینه اگه اسم منو بذاره علیرضا زن عموش حتما میاد برای دعوا و ممکنه من دو اسمی بشم!

چرا دو اسمی؟ چون اگه شناسنامه رو می‌گرفت و اون خانم میومد دعوا برای اینکه اسم به گوش زن عمو نخوره یه اسم دیگه می‌ذاشتن روم.

خلاصه می‌ره پیش مامور ثبت احوال و بهش میگه خدمت رسیدم که برای پسرم شناسنامه بگیرم و نمی دونم اسمش را چی بذارم که تک باشه!

مامور هم بهش می‌گه بذار سعید. هم جدیده و هم کم یاب. خلاصه اسم منو می‌ذاره سعید و وقتی میاد مامانم ازش نمی‌پرسه اسم منو چی گذاشته و منو علیرضا صدا می‌کرد.

پدرم هم برای اینکه ناراحت نشه لو نمیده من سعیدم! قرار بود من تک اسمی باشم اما دو اسمی شدم :) 

پ.ن۱؛ وقتی رفتم مدرسه دیگه اسم شناسنامه‌ام یعنی سعید را اغلب می‌گن و علیرضا در دوره طفولیتم مونده.

پ.ن۲؛ دوست داشتم علیرضا باشم تا سعید گرچه سعید happy هست ...

پ.ن۳؛ پسر عموم که چندماه بعد من دنیا اومد حمید نام گرفت و پسر عمه ام که چند ماه بعدتر بود امید شد. یه دیکشنری باز شد 😂 تا خانواده ما دنبال اسم نگردن

پ.ن۴؛ تو کلاس‌مون یه سعید دیگه بود! ظاهرا وقتی عموم رفته ثبت احوال اسم پسرعموم را حمید گذاشته، وقتی اومده بیرون یه همسایه مون می‌بینه، بهش میگه اسم چی گذاشتی؟ میگه حمید. اونم می‌ره اسم پسرشو می‌ذاره سعید و ما دو تا سعید با حمید و امید همکلاس شدیم.

۱۱ شهریور ۰۴ ، ۲۰:۲۰ ۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
آقا معلّـم

اپسیلون شلیاق

اپسیلون شلیاق یه ستاره هست که نزدیک مثلث vega - Deneb - Altair هست. این ستاره ها پرنور هستن و الان در جهت شمال هستن و با هم یک مثلث می‌سازن که در ایران باستان وقتی این سه ستاره مثلث پرنور را می دیدن می‌گفتند فصل تابستون شروع شده.

وگا که در فارسی کرکس نشسته بهش میگن ستاره پرنور صورت فلکی شلیاق هست. دنب ستاره پرنور صورت فلکی ماکیان هست و الطیر در فارسی کرکس پرنده ستاره پرنور صورت فلکی عقاب هست. الان با چشم در جهت شمال احتمالا راحت بتونید وگا یا کرکس نشسته رو ببینید. با اینکه ماه پرنور هست

ستاره اپسیلون شلیاق 

این ستاره خیلی جالبه :) یکم پایین تر از کرکس نشسته هست خب. بعد این ستاره با چشم معمولی یکی هست، ظاهرا اگه دوربین دوچشمی نگاه کنید میشه دو تا و اگه با تلسکوپ نگاه کنید میشه ۴ ستاره. حالا کنار دوتا از این ستاره ها یه ستاره دیگه هم هست، یعنی جمعا شش ستاره هستند که در نگاه اول یک ستاره دیده میشن. (ستاره دو دوتا)

اینو بگم که اسمِ کرکس نشسته و اپسیلون شلیاق را در کتاب زمین بر پشت لاک‌پشت‌ها دیدم. این از مرحله اول.

در مرحله دوم در گوگل جستجو کردم و به نام Vega و Epsilon Lyrae رسیدم. در مرحله بعد اپلیکیشن استلاریوم باز کردم و این دو تا رو سرچ کردم.

اپلیکیشن یه قلق کوچیک داره خب. اگر استفاده خواستید کنید می‌گم. وقتی باز کردین خب دوربین رو به ماه بگیرید و بعد بزنید روی حالت قطب نمای پایین اینطوری می تونید راحت با چرخوندن گوشی بفهمید ستاره روشن روبه روتون در آسمون چیه.

با کار بالا حالت داینامیک میشه و از ایستا درمیاد. گوشی هر طرف آسمون بگیرید می تونید ستاره های اون قسمت با نام و مشخصات بررسی کنید.

ادامه ماجرا؛ وگا راحت پیدا شد اما اپسیلون شلیاق نه! برای دیدن اپسیلون شلیاق lyrae سرچ کنید چون این ستاره ها دو دویی هستن Epsilon² نوشته میشن.

#شب‌های-گرم-تابستان

۲۱ مرداد ۰۴ ، ۲۲:۴۰ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
آقا معلّـم

ایگنیشس

نمی دونم با ایگنیشس آشنایید یا نه! شخصیت معروف کتاب اتحادیه ابلهان هست؛ یعنی شخصیت محوری. نویسنده کتاب هم جان اف. کندی تول هست، فکر کنم قبلا درباره کتاب دیگه‌اش یعنی کتاب مقدس نئون اینجا حرف زده باشم. یعنی حسم میگه.

این جناب ایگنیشس جوری رفتار می‌کنه که انگار همه نادون و او همه چی دون. خلاصه که موجود حال به هم زن عجیبیه...

در مجازی وقتی حرفام با یکی پیچ می‌خورد اونو ارجاع می‌دادم که درباره ایگنیشس تحقیق کنه! بعد از دو سه بار کشف مهمی کردم! فهمیدم خودم انگار قالب ایگنیشس رو گرفتم.

برای همین از اینکار صرف نظر کردم 😂 و ایگنیشس‌های جامعه  رو به حال خودشون رها کردم. اتحادیه ابلهان منو می‌خندونه. فکر کنم حول و حوش کتاب شنیده باشید که برخی اونو سخیف و مبتذل می‌دونن که بویی از کمدی نبرده و برخی دیگه اونو کتاب کمدی قرن می‌دونن. من از دسته دومم.

۰۸ مرداد ۰۴ ، ۲۱:۲۴ ۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
آقا معلّـم

در جهانی دیگر، با سرنوشتی دیگر - قسمت سوم

Perhaps, in another world

.I would have been braver

🔮 شاید، در جهانی دیگر، شجاع‌تر بودم.

I would have faced her

not as a fleeting possibility

🔮 با او روبه‌رو می‌شدم نه به چشم فرصتی گذرا،

But as a mirror reflecting my own longing for wholeness

🔮 بلکه همچون آینه‌ای از تمنای تمامیتِ خودم.

I would have risked the fall

because falling

🔮 خطرِ افتادن را می‌پذیرفتم، چرا که افتادن

Is the only way to learn to rise

🔮 تنها راهِ آموختنِ برخاستن است.

But this is the world I live in

🔮 اما این جهانِ من است،

Where love is imperfect and so are we

جایی که عشق ناقص است و ما نیز همین‌گونه‌ایم.

Still, it teaches us 

🔮 و با این حال، عشق به ما می‌آموزد

Not to avoid pain, but to endure it

🔮 نه برای گریز از درد، بلکه برای تاب‌آوردنش،

Not to escape loss

 but to find meaning within it

🔮 نه برای فرار از فقدان، بلکه برای یافتن معنا در آن.

In the end, to love is to accept that we are human 

🔮 در نهایت، عشق یعنی پذیرفتن انسان بودن

Finite, flawed, but endlessly reaching

🔮 فانی، ناتمام، اما همیشه در تلاشی بی‌پایان.

And though I may dream of another life

🔮 و اگرچه شاید جهانی دیگر را در خواب ببینم،

It is this one that shapes me

🔮 همین زندگی‌ست که مرا می‌سازد،

This one where I carry her

🔮 همین زندگی که او را

Forever, in the quiet corners of my mind

🔮 در گوشه‌های خاموش ذهنم، برای همیشه، با خود دارم.

.  .  .  .  .

این قسمت اخر شعر In Another World, Another Life بود. دو قسمت دیگه داره که نوشتم لینکش میذارم.

قسمت اول شعر در جهانی دیگر

قسمت دوم شعر در جهانی دیگر

۱۸ خرداد ۰۴ ، ۰۰:۵۹ ۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
آقا معلّـم

در جهانی دیگر، با سرنوشتی دیگر - قسمت دوم

Regret, then, is love left incomplete 

🔮 حسرت، یعنی عشقی ناتمام

.A shadow cast by the choices we avoided

🔮 سایه‌ای از انتخاب‌هایی که نکردیم.

,It whispers of roads not taken

🔮 صدایی پنهان از راه‌های نرفته،

Of silences that became the language Of

.what we were too afraid to say

🔮 از سکوت‌هایی که زبانِ ناگفته‌ها شدند.

?What is it to love, if not to risk

🔮 عشق چیست اگر نه خطر کردن؟

To place your heart in trembling hands

🔮 سپردن دل به دستانی لرزان

?And trust they will not crush it

🔮 و اعتماد به اینکه آن را نخواهند شکست؟

It is to embrace the impermanence of all things

🔮 یعنی پذیرفتن ناپایداری همه چیز،

.Knowing that beauty lies in their fragility

🔮 و فهمیدن اینکه زیبایی، در نازک‌دلیِ آن‌هاست.

.  .  .  .  .

اینم از قسمت دوم شعر جهانی دیگر. امیدوارم طالب باشید بخش سوم را هم بخونید چرا که زیباترین قطعات شعر را داره.

قسمت اول شهر جهانی دیگر

قسمت سوم شعر در جهانی دیگر

۱۸ خرداد ۰۴ ، ۰۰:۵۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
آقا معلّـم

در جهانی دیگر، با سرنوشتی دیگر - قسمت اول

شعر زیر را خودم خیلی دوست دارم. احساس جالبی داره. عنوان شعر In Another World, Another Life هست. ترجمه هم توسط gbt شده پس ممکنه ناکوک باشه. امیدوارم مثل خودم لذت ببرید. 

.  .  .  .

In another world

perhaps love would be simpler

🔮 شاید در جهانی دیگر، عشق ساده‌تر بود

Untethered from fear

free of hesitation

🔮 رها از ترس، آزاد از تردید.

I would see her

 not as a question to answer

🔮 او را نه چون سؤالی برای پاسخ،

But as a truth to embrace

unyielding and complete

🔮 بلکه چون حقیقتی برای در آغوش کشیدن می‌دیدم، تسلیم‌ناپذیر و کامل.

Yet love, in its essence

resists simplicity

🔮 اما عشق، در ذاتش، با سادگی بیگانه است.

It thrives in uncertainty

in the fragile dance

🔮 در دلِ تردید زنده است، در رقصی ظریف

Between desire and restraint

freedom and belonging

🔮 میان اشتیاق و خویشتن‌داری، آزادی و تعلق.

To love is to stand at the edge of the unknown

🔮 عشق یعنی ایستادن بر لبه‌ی نادانسته‌ها

And step forward

not despite the fear

but because of it.

🔮 و پیش رفتن؛ نه با وجود ترس، بلکه به‌خاطر آن.

.  .  .

این قسمت اول شعر In Another World, Another Life بود. دو قسمت دیگه داره که مینویسم لینکش میذارم. بهتره که هر سه قسمت بخونید مخصوصا بخش سوم...

بخش دوم شعر در جهانی دیگر

بخش سوم شعر در جهانی دیگر

 

۱۷ خرداد ۰۴ ، ۲۳:۴۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
آقا معلّـم

دل من و ابر بهار

تو این دم عیدی، دل ما شده مثل هوای بهار. یه دم آفتابی. یه دم ابری. یه دم گرفته. معلوم هم نمی‌کنه کِی چشه.

این میون یه سه‌تار هم خریدم دم عیدی میام تمرینا انجام بدم این هی تغییر مودم باعث میشه که نتونم تمرکز کنم. بخوان حدیث مفصل که چه بر دل ما می‌گذره.

******

آخ جانا نازنین از عشق مُردم

ناز تا کی می‌کنی

خود که عاشق می‌ کُشی

تکیه بر وی می‌کنی ای جاان

آخ جانا بعد سال اگر بر سر قبرم گذری

شور دیدار تو آید

خود کفنِ خود پاره کنم ❤️

. . . .

۰۶ فروردين ۰۴ ، ۱۵:۰۳ ۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
آقا معلّـم

فانتزی هام در تلگرام

امشب سری به آرشیو تلگرامم زدم اونجا چندتا پست بودن که از یه کانالی شیر کرده بودم یهو رفتم ۲۰۱۸ و ۲۰۱۹ 

یه کانالی بود به اسم inner silence که چندتا ادمین داشت، حالا کاناله مثلا ۱۶۰۰ - ۱۷۰۰ نفر ممبری داشت اون موقع. بعد این چند نفر هر کدوم یه چی می‌فرستادن کانال.

جو جالبی داشت. نیک بود، محمد بود، ماریا و Mhb و زریس و اینا چند نفر بودن. داخل کاناله پست میذاشتن بعد مال همو ریپلی میکردن شوخی می‌کردن و اینا. آهنگ میذاشتن. کاناله همه جور پستی داشت چون ادمینا چندتا بودن.

حالا فانتزی من این بود که با آشناها بیایم یه کانالی بزنیم و اینطوری باشیم بعد میدونی چی شد؟ رفتیم واتس‌اپ یه گروهی راه انداختیم اونجا سر یه ماه همه چی به هم خورد.

 

هنوزم این کانال inner silence رو دوست دارم. گرچه الان فقط Nik فعاله اونجا. منم اون موقع تصمیم گرفتم اسممو سه حرفی کنم. بعد اسمم چون سعید بود نمی‌شد. چکار کردم؟ رفتم ترنسلیت زدم سعید از عربی به انگلیسی شد Happy و اونجا هپی کوتاه کردم شد HPY 🤣. 

*****

اسمم داره یادم میره چون تو صدام نمیکنی

حالا که عاشقت شدم تو اعتنا نمیکنی

دلتنگ تر میشم ولی نشنیده میگیری منو 

هنوز همه حال تو رو از من فقط میپرسن

۱۳ اسفند ۰۳ ، ۲۲:۴۵ ۰ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰
آقا معلّـم

۷۳۵ روز اینجا

در آخرین روزهای بهمن ۱۴۰۱ اینجا را با نام مدرسه سوکورو ساختم و بعد اینجا نوشتم و نوشتم و نوشتم.

حالا ۷۳۵ روز گذشته و من حدود دوماهه ننوشتم و اما فعال بودم یعنی پست ها را خوندم و دکمه های پسندیدم و نپسندیدم زیادی این دو ماه زدم. وبلاگم هم به صد فالور نرسید چونکه احتمالا علاقه ندارم بیفتم دنبال فالو کردن این و اون!

حالا بعد دو سال میگن بیان قراره بسته بشه! والا بالله که بذارید فعال باشه کارشو بکنه چکارش دارید آخه نامسلمونا

کتاب چی خوندم یه موسیو ابراهیم از اریک امانوئل اشمیت، یه ترانه مرغ اسیر درباره فروغ فرخزاد و حالا هم چرا با سگم از فیزیک کوانتوم می‌گویم! همینا هم خوب خوندم می خوام بشینم کتاب های هری پاتر را هم بخونم هاهاها...

قسمت دوم! 

مطلب آخر اینکه یه چند روز پیش امتحان گرفته بودم از چهارمی ها بعد دوتا دانش آموز دقیقا یه کلمه را برای جواب سوالی نوشته بودن و من یکی درست گرفتم اون یکی نه! بعد این دو کلافه‌ام کردن که انگار چی شده و سه بار رفتن و اومدن تا من برا اونیکه درست گرفتم را بکنم غلط! 

اسفند امسال ۳۰ روز میشه و سال کبیسه است... من به پایان دگر نیندیشم / که همین دوست داشتن زیباست

۰۳ اسفند ۰۳ ، ۲۱:۰۷ ۶ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰
آقا معلّـم

اینجا چراغی روشن است

چراغ چی؟ روشن چی؟ اصلا چراغ کدام جا؟؟

     خدمت تون عارضم که بالاخره بعد از کلی علافی ما توانستیم وسایل مدارهای الکتریکی فراهم کرده و به طفلان تشنه چهارمی عرضه کنیم تا که اکتشاف کرده چطور لامپی روشن میشه!

   روش کار ما این بود که اول یک لامپ روشن کنند. بعد دو لامپ را روشن کنند و در غول آخر هم یک کلید بین مسیر بگذارند که خاموش و روشن بشن!

    خب! در چند دقیقه تونستن؟ فقط ۵ دقیقه! یک گروه پسرها در ۵ دقیقه تونست در این زمان به مرحله سوم بره. و اما نکته کلاس چراغانی ما این بود که دخترها در این فعالیت خوب نبودن! 

.  .  .

بگذر ز من ای آشنا

چون از تو من دیگر گذشتم

دیگر تو هم بیگانه شو

چون دیگران با سرگذشتم

۰۴ دی ۰۳ ، ۱۸:۵۴ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
آقا معلّـم

گذشته از منو گریه و التماس

نمی دونم از کجا بگم... دایی عزیزم فوت شدن و من احساسی لبریز از گریه و پشیمونی دارم. سرگردونم، یه نوع احساسی که نه! اون هنوز هم زنده است. بی نهایت غمگینم، بی نهایت گمگشته 😭 کاش خدا کاری کنه

. .

برای تو بمیرم و زنده بشم

به پای تو گریه بشم خنده بشم

اصلا دیگه فایده نداره خواهشم

. .

تنهایی منو دنیای بعد تو

فکر همیشگیت اشک های بی هوام

۰۶ آبان ۰۳ ، ۱۹:۱۷ ۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
آقا معلّـم

بال پرواز نیارم

🎵🎵🎵

بال پرواز ندارم نای آواز ندارم

شوق دلدار ندارم

غزلم نیمه تمومه

وقت موندن ندارم

باغ دلم امسال چه

پیز (پاییز) عجیبی داره

رود رودم

شاخه پی ریشه خش

چه حس عجیبی داره

ای وای وای

ای وای وای      ای وای وای

. . . .

خدا سجاد رزمجو را رحمت کنه؛ آهنگی خونده که در ترانه لری ماندگاره. خدایا ما به فضل تو دلداده‌ایم؛ به دل ما نگاهی کن.

«آنان که جز خدا می‌خوانید مالک پوسته هسته خرما هم نیستند.» سوره فاطر آیه ۱۳. خدا میگه برخی را جزو خدا حساب می کنید که مالک قطمیر (پوسته نازک دور هسته خرما) هم نیستند. مراقب باشید که رو به کدوم قبله می کنید... 

هر که جز ماهی ز آبش سیر شد

هرکه بی روزیست روزش دیر شد

۰۲ آبان ۰۳ ، ۲۰:۱۳ ۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
آقا معلّـم

اولین بارون پاییز

به یمن و میمنت ماه آبان آسمون هم حرکتی زد و بارون رحمتش نزول شد. خیلی خوبه که بارون می‌زنه، هوا سرده و تنها چیزی که نیست کمی خنده و خوشحالیه...

گرچه از اون آخرین بارونی که آخر خرداد اومد دمار از روزگارم دراومد... ولی خب سرما و بارون و کاپشن و بادگیر را بیشتر می‌پسندم + میوه‌ های زمستون

. . . .

مدرسه خوب می‌گذره، یعنی کلاس چهارم بسیاری از چالش‌های کلاس اول را نداره ولی برخی ایرادات خاص خودش را هم داره. مثلا زنگ ورزش دائما درگیرن ولی اولی ها مطیع‌تر بودن. در مقابل مسولیت ها را درک می کنن و اصطلاحا گلیم‌شون دست خودشونه که از آب بکشن...

در ضمن کلاس چهارم جون میده برای نمایش اجرا کردن. چون مطالب فارسیش سنگین نیست، اما در مقابل ریاضی چهارم مطالب فراوانی را باز می کنه، علوم چهارم هم به علوم هزار آزمایش معروفه :) ما دو فصل اومدیم جلو ۵ آزمایش کردیم دوتا هم فردا داریم و در آینده ...

. . . .

در دنیای رنگارنگ کتاب‌ها کتاب پاسخ‌های امام رضا (ع) به پرسش‌های قرآنی را می‌خونم. کتاب جالبیه به نظرم و ارزش خوندن را نویسنده به کتاب تزریق کرده، مخصوصا با اضافه کردن بخش‌هایی مثل برای تو می‌نویسم که مطلب را وزین می‌کنه.

۰۱ آبان ۰۳ ، ۲۰:۰۷ ۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
آقا معلّـم

شهریور کلاغ پر

آ - وقتی که پاییز می‌خواد شروع بشه من تو فکر مهاجرت کلاغام. یعنی اینطور که یه بعداز ظهر پاییزی رو پشت بوم مشق! می‌نوشتیم اونجا دسته ای پرنده سیاه (به زعم دوستان کلاغ) اوج می‌گرفتن و مهاجرت می‌کردن.

حالا این پرنده سیاه شده فکر و ذکر اول پاییز یه عمر ما. دیروز هم یه دونه دیدم که زیر درخت گردو به صفا بود.

آهای کلاغ قارقاری

تو رو چه به باغ درباری؟

سکه نداری دون می‌خوای

عاشق مهربون می‌خوای؟ 

خوش بود دلم دوستم داری!

...

ب - امسال تصمیم گرفتم پایه‌ام عوض کنم و چهارم برداشتم! فعلا آماده یه تجربه جدیدم. یه کار جدید - یه سال جدید. یعنی باید عوض می‌کردم! مرداب گونه میشه که همیشه یه پایه یه جا باشیم 

ج - بیائید از تازگی همیشگی آهنگامون بگیم! و اینکه چی شد که اون همیشه تازه است و کی اونو گوش دادیم!

من خودم آهنک حَیک از مهدی یراحی همیشه برام تازه است. قصه اینه که عید ۹۷ این آهنگ بیرون اومد و بازار دابسمش هم اون موقع گرم بود. ما هم عید بندر بوشهر بودیم شاید چندساعت فقط این آهنگ کنار غروب دریا پلی می‌شد و مردم هم چقد باش اُخت می‌شدن و شاد بودن. بوی دریا میده این آهنگ یه بوی تازه... 

۳۱ شهریور ۰۳ ، ۱۷:۵۲ ۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
آقا معلّـم

لبه ی دنیا ...

لبه دنیا رو تو انیمیشن Soul دیدم. اونجا برای اینکه جو گادنر بتونه برگرده بهش می گفتن باید صبر کنی لبه دنیا دیده بشه بتونیم برت گردونیم.

اما شادمهر میخونه؛ تو به هر راهی بری من ادامه میدمت. دوباره در Soul می‌بینیم روی لبه دنیا باز سرنوشتش عوض میشه و اونی که قراره باش ادامه بده ول می کنه می ترسه فرار می کنه.

از یه طرف دیگه جاهای واقعی هم پیدا میشه که این شعر نمود پیدا می کنه... مثلا بعضیا برای اینکه ازت دور بشن جواب تو نمی دن و تو هم ادامه شون میدی..‌.

از انیمیشن Soul خوشم نیومد زیاد. 

 محسن چاوشی هم یه شعر داره لطفا به بند اول سبابه ات بگو ؛

در میزنی که وارد تنهایی ام شوی

اما بعید نیستی زمانی که می روی

در از خودش جَلای وطن گفته مثل من

در جستُجوی در زدنت در به در شود...

اینم حکایت همون شماره ۲۲ که یه عمر گیر اونور افتاده. بعد حالی به حالی میشه و دلش گیر اینور میفته.

اینم از پست ما درباره انیمیشن سول. ایراداش شخصیت گادنر بد بود. اون مصمم بودن یه سیاه نداشت... 

فکر کنم کم از آش قلمکار نداره ... از بس قاطیه. نخواستم اسپویل شه.

۱۴ مرداد ۰۳ ، ۲۱:۴۰ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
آقا معلّـم

گل سرخ مجازی

برایم بنویس، 

زیرا همه‌ی گل‌های سرخی که

به من هدیه کردی

در گلدان بلورین خود پژمرده‌اند

و تنها گل‌های سرخ اشعارت که

برایم سرودی

هنوز سر زنده‌اند

از همه‌ی گل‌های جهان

و همه‌ی زمان‌ها

تنها بوی عطر، در اشعار باقی می‌ماند

.  .  .

غاده السّمان - کتاب معشوق مجازی

.  .  .

این روزهایی که گذشت تصمیم داشتم نام وبلاگ را عوض کنم و بذارم یک چیز دیگه. اما تصمیم گرفتم عوض نکنم چون اگه بار اول می‌شد بار دوم و سومی هم بود. و اما خشت اینجا از روح سوکوروی بی‌رنگی هست که در آخرین روزهای ۱۴۰۱ می‌خواندم...

۲۴ تیر ۰۳ ، ۱۸:۰۳ ۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
آقا معلّـم

بِتابستان تو مَستان می زِ مَستان

نمی دونم الان یازدهم هست یا دوازدهم البته فرقی هم نداره خیلی امروز هم مثل هر روز دیگه. بگذریم.

تیتر این پست درباره معلم ادبیات کلاس اول راهنماییمه. اتفاقی چند روز پیش کوتاه دیدمش خب اون نمی شناخت طبیعتا و بعد حال و احوال و پرس و جوی ما ظاهرا هنوز ادبیات درس میده و حتی ابتدایی و معاونت و اینا هم رفته و برگشته‌. شکسته بود اما طفلی بازیگوش و سرشار از زندگی دنبالش بود.

خلاصه این معلم ادبیات ما شعری داشت که وقتی می خواست ما ناپخته های نوجوون را بازی بده پای تخته می نوشت؛ درس هم این بود سعی کنید بخوانید و اعراب بگذارید.

بِتابستان تو مَستان می زِ مَستان

بُتا بِستان زمِستان می زِ مَستان

ظاهرا درستش اینجوری هست من دقیق یادم نیست ولی بیت دوم یادمه اتفاقی. کلا کاش همین بود تابستونا از مست ها می نمی گرفتیم و زمستونا تلافی می کردیم.

. . .

تابستون چطوره؟ افتضاح نشستیم کاسه چه کنم چه کنم دست مون گرفتیم. عوض اینکه دوتا کارگاه روانشناسی و درس و مدرسه ثبت نام کنیم، پول نداریم حتی یه پیرن مشکی بخریم زودی قبل محرم... آقا پول هستا ولی خب کرایه ها واویلا یه آزمایش و سی‌تی و کرایه رفت و برگشت شده سه و سیصد. 

حالا دیگه فدای سر پیرن و کارگاه و یادگیری 🤣

. . .

کتاب که نخوندم ولی حالا کتاب راز گل سرخ که زندگی‌نامه شهید صیاد شیرازی هست رو به ناف این یه ماه می‌بندم. فیلم هم فقط لوپن دیدم با دوبله شبکه تماشا عالی بود.

والیبال هم نگاه کردم چه بازی بود لهستان - فرانسه نیمه نهایی توپ. قشنگ نفس گیر و جذاب و صد پله از این فوتبال آبکی یورو بهتر بود. 

دیگه چیزی به ذهنم نمی‌رسه بگم. فعلا... راستی به هیشکی امید نبند یه موقع دیدی گند زد به کل برنامه ۲ روزت‌.

یه چیز دیگه هم بگم. امشب اتفاقی لیسانسه ها را از تلوزیون دیدم. باید بگم افتضاح ترین حس دنیا اینه جایی گیر بیوفتی و کرایه نداشته باشی بدی.

من دو بار گیر افتادم (هنوزم دلم می خواد زمین دهن باز می کرد منو می بلعید) پول نداری بعد نمی دونی جلو راننده به اون کناریت بگی پول بده کرایه یارو بدم. نمی دونی میده یا نه.

عجب کثافتی. حبیب جان و دکتر مهاجر درکتون می کنم واقعا. من بازیگر بودم این صحنه کثیف اجرا نمی کردم اصلا. اینجا هم بنده خدا دکتر مهاجر ماشینش خوابوندن پارکینگ و کیف پولش جا مونده. به مسعود میگه یه پول بده تاکسی بگیرم برم. مسعودم که آس و پاس. از شانس بدش حبیب هم پول نداره...

۱۲ تیر ۰۳ ، ۰۰:۰۴ ۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
آقا معلّـم

چشمان زیبا دنیا را زیباتر می‌بیند!

بیاید از اول بگم. چند روز قبل در ویرگول پستی دیدم با نقل مضمون "مرگ برای پسامدرن و زندگی در دنیای مدرن" حالا مثالی که زده بود هم بن‌لادن بود و این که طرف عقب‌افتاده و چه احمقی بوده که به اسم جهاد و خون در راه عقیده خودش به کشتن داده... و در دنیای جدید مردم به آب و آتش میزنن ساعتی بیش عمر کنند...

[پست را فکر کنم در ویرگول راحت پیدا کنید] حالا من موافق بن لادن نیستم و نبودم و چون ممکن بود در طی زمان نظرم نسبت به زندگی/مرگ عوض بشه چیزی نگفتم اونجا.

در باب شهادت [حیفم اومد بچسبونم به بن‌لادن] خواستم ببینم چه کتابی روایت دست اول از دفاع مقدس داره‌. آدمی که خودش خواسته که در خط باشد، شهید شود باکی نیست و آن جا چه چیزی در انتظارش بوده...

به کتاب نه خاکی نه آبی رسیدم. در یک روز خوندمش و پیشنهاد می‌کنم بخونید. خاطرات دستنوشت شهید سعید مرادی. و خب تفکراتم همون بود که می‌خواستم بنویسم ولی ننوشتم...

- - - 

در همین کتاب سوال می‌کنه که آیا چشمان زیبا دنیا را زیباتر می‌بیند؟ القصه یه روزی یه دانش آموز ما دوان دوان و گریان اومد دفتر که فلانی (دانش آموز کلاس دوم بود) برف شادی به صورت و چشمم زده و الانه که کور بشم.

منم بردم چشمش شستم و چند دقیقه ای کنارم نگه داشتم که خارشی سوزشی چیزی پیش نیاد. بعد نگاه کردم به چشمانش. چه چشمان زلال و پاک و خوش رنگی... تا الان از نزدیک متوجهش نبودم که با شیطنت بچه ها دیدم.

البته رو منبر هم رفتم و به یمن پرده هوشمند و عکس با بچه ها روی قوطی برف شادی را خواندیم که نوشته بود به مواد غذایی و چشم اسپری نشود...

۰۷ خرداد ۰۳ ، ۱۸:۳۵ ۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
آقا معلّـم

داستان این تصویر را بنویسید

تصمیم داشتم دیروز که به خانه‌ی پدرم می‌روم لپ‌تاپم را هم با خودم ببرم و آنجا ضمن دید و بازدید و سرکشی از پدر و مادر عزیزم، برای کلاس فردای بچه‌ها هم امتحانی آماده کنم. 

تا اینجا خوب پیش رفت. هم پدر و مادر را دیدم و هم کاربرگه‌ی فردای کلاس را آماده کردم. 

به خانه خودم که برگشتم، رسیدن همانا و آماده کردن فنجانی (!) قهوه همانا و برگشتن هوش و حواسم نیز همانا.

دست به فنجان نزده مسیر آمده را برگشتم تا از خانه پدرم لپ تاپم را بردارم. نه اینکه خود لپ تاپ برایم مهم باشد؟ اصلا، بلکه امتحان فردا در هوا بود. خلاصه رسیدم و لپ تاپ را برداشتم و برگشتم.

اینجا بود که در پیشخوان (!) آشپزخانه با صحنه‌ای روبه رو شدم. گفتم با شما هم در میان بگذارم؛ فنجان قهوه به پهلو افتاده بود و محتویاتش روی میز ریخته بود. عجب کثافت کاری بود که یا کار خودم بوده (که دست نزدم) یا کار گربه‌های کوچه (که در باز نبود) یا هم کار ...

 

- - -

 

  1. می‌خواستم ۱۰۰ کلمه بشه اما ۱۷۰ کلمه شد.
  2. از انتخاب درست کلمه‌های فنجان برای قهوه و پیشخوان برای آشپزخانه مطمئن نیستم.
  3. اگر خواستید شرکت کنید، یک سر هم به گروه وبلاگ‌نویس‌ها در تلگرام به آیدی https://t.me/weblognevisha بزنید و لینک نوشته خود را آنجا با ما اشتراک بگذارید‌.
۱۷ ارديبهشت ۰۳ ، ۲۳:۰۶ ۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
آقا معلّـم

فروردین تمام گشت

این اولین پست من در سال جدیده. امسال شاید نزدیک ۲۰ هزار کلمه یا بیشتر نوشتم، اما سهم نوشتنم در بیان همین چند پاراگراف هست. 

فروردین و کلا سال جدید را روی حوزه برندینگ بازاریابی و محتوا دنبال کردم. سعی کردم یکم تخصصی مطالعه کنم و یه جورایی باید یه سری مهارت جدید کشف کنم.

امروز در گوگل عبارت ۱۰ مهارت مهم را جستجو کردم - بدون استثنا کلمه بعد از مهم پول یا ثروت بود - نمی دونم با یه سرچ گوگل بشه مهارتی پولساز پیدا کرد یا نه. اما فکر کنم برای نویسندگان پست ها پولساز باشه.

از کتاب های سال جدید فقط کتاب - محتوا برای فریلنسرها از مریدو کولار رلف - را نام می‌برم و پیشنهاد می‌کنم مطالعه کنید. 

سریالی هم که امسال دیدم - به جز مجموعه شرلوک هولمز -  یه سریال کره ای هست به اسم مرد ملکه این هیون (تا کنون ۱۰ قسمت) - که یه جورایی سفر به زمان کنونی یه افسر چوسونی هست. تا اینجا دوستش داشتم و برای معرفی بیشتر به * این پست * آسیه ارجاع میدم (بیشه زاری غرق شکوفه)

آخر اینکه شروع اردیبهشت از شنبه هست. امیدوارم آغاز خوبی باشه و یهو غافل گیر نشیم. 

۳۰ فروردين ۰۳ ، ۲۳:۴۸ ۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
آقا معلّـم

عید ۱۴۰۳ هری پاتر ببینیم!

امروز اتفاقی متوجه شدم که شبکه فارس ساعت یک ظهر Harry Potter  پخش می‌کنه.

این طور که من دیدم کتاب اول یعنی هری‌ پاتر و سنگ جادو پخش می شد و فردا می ره سراغ کتاب دوم یعنی هری پاتر و تالار اسرار.

پس هر روز ساعت ۱۳ شبکه فارس (:

۲۸ اسفند ۰۲ ، ۱۹:۰۳ ۵ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
آقا معلّـم

روزهای پایانی سال و چالش شفا

۶ اسفند ۴۰۱ وبلاگ سوکورو را ساختم و اکنون در ۲۶ اسفند ۴۰۲ بعد از ۳۸۵ روز و انتشار ۲۳ پست میخوام کمی صحبت کنم.

اولین پست‌ها درباره مدرسه بودند بعد کتاب ها جا باز کردند و آخری ها هم که دیگه از هر دری سخنی. بیشتر از هرموقعی امسال کتاب خوندم و فیلم دیدم. در کارم طی این مدت بهتر شدم و علی رغم درگیری‌ها و مشکلات و کاستی‌ها همچنان مدرسه رو دوست دارم.

اما اسفند؛ دوستش دارم همیشه، حتی امسال هم که تا الان موفق شدم از بی حوصلگی خارج بشم و چند کتاب خوندم با یکی روابطم بهتر شد و وضعیت آب و هوا هم در اسفند عالیه و بارونی

قبلا هوش و نبوغ نویسنده ترک یعنی اورهان پاموک را ستایش کرده بودم و حالا نفر دوم لیست عالی‌ترین نویسندگانم هم آفریدگار "کتاب مقدس نئون" می‌شه گرچه زنده نیست. 

شاید باید کوتاه بنویسم :( اما دلخواهم نیست و اینکه نوشتن عکس میخواد و پیدا کردن عکس خوب حوصله و زمان توامان

 

ب: چالش امسال اینطوری بود

من قرار نبود بنویسم، اما حالا تا اینجا اومدم می‌نویسم. گرچه کامل شرکت نمی‌کنم :| لینک چالش شفا

یک خاطره شاد امسالم که بهش فکر می‌کنم لبخند می‌زنم:

حقیقتا امسال خاطره بهتر از روز معلم ندارم، اون روز بعد از امتحانات ترم بهمن ۹۸ که رفتیم و دیگه کم همدیگه رو دیدیم دوباره جمع بودیم و کلی خوش گذشت.

چندتا کتاب که امسال خوندم

اهل مانگا و مانهوا و این دست نیستم، اما کتاب خیلی - ۵ تای آخر: کتاب مقدس نئون، برادران سیسترز، فرزندان هراکلس، صدسال تنهایی و نامه ای از زندان بیرمنگام- و کتاب های دیگه ای که در بالای سایت در منوی Books 📚 لیست کردم.

چندتا فیلم و سریال قشنگ که دیدم

بهترین که دیدم مجموعه مستند به راکسام خوش آمدید بود - یه روز تعطیلات درباره اش می‌نویسم- دیگه رادیکال و هیولا را هم خوشم اومد. سریال کره‌ای عشق دروغین ما که آسیه معرفی کرد رو هم دیدم. کلی هم از شبکه تماشا و نمایش دیدم دیگه نمی‌گم.

چندتا انیمه و انیمیشن قشنگی که دیدم

انیمه سگ های ولگرد بانگو که معرفی ویولت بود. انیمه دیگه ای که تابستان داغ داغ دیدم  Ayaka: A Story of Bonds and Wounds یا آیاکا داستان زخم‌ها و مرهم‌ها بود که خیلی خوشم اومد - یه هفته صبر می‌کردم قسمت جدیدش بیاد. انیمیشن هم یه دونه دیدم Migration یا مهاجرت که اونم جالب بود.

از تصمیم‌های امسالم پشیمونم؟

یه‌جا اونم اینکه یکم به خاطرش دارم قسط میدم و اون پول به کارم نیومد و از دستم رفت 

چند جای باحالی که رفتم

تنها جای با حالی که امسال رفتم صعود به قله یکی از کوه‌های محل‌مون بود. چون حس خوبیه. باید بری بالای کوه و تپه ها و کتاب کوه‌نوردی با نیچه رو بخونی.

چیز جالبی که امسال خریدم

یه کمد خریدم بزرگ و خوش قیمت خیلی خوبه و اینکه یه پرینتر باحالم دارم.

حس و حال امسال و تشکر و سپاسگذاری

حس الانم خیلی خنثی تر از پارساله، چندتا چیز شده مثلا رابطه ام رو خراب کردم یعنی مقصر بودم یه جورایی "قدر آینه بدانیم چو هست - نه وقتی که افتاد و شکست" و خیلی دیر شده برای برخی کارام.

تشکر از همه از خودم، از شماها، از دوستام، از زندگی که اجازه داد یه سال دیگه قد بکشیم. خدایا تو را سپاس که می‌دونم حواست هست و هیشه سر وقت هستی

۲۶ اسفند ۰۲ ، ۱۸:۴۵ ۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
آقا معلّـم

سر دوراهی کدوم مسیرم که رفتن و رسیدن آرزومه؟

به رسم عادت تابستونی وبلاگم میخوام اول از کتاب ها حرف بزنم. 

حدودا دو ماهه که هیچ متنی منو مجذوب خودش نکرده بود:) تا اینکه در یک پست اینستاگرامی حرف از اعتصابات اتوبوس‌های مونتگمری آمریکا شد.

رهبر این اقدام انقلابی یک سیاهپوست کشیش بوده که می‌میشناسیمش جناب مارتین لوتر کینگ. من هم طبق عادت قدیمی به جای جستجو در سایت‌ها رفتم سراغ کتاب

خلاصه که در طاقچه کتابی بود درباره زندگی نامه اش برای نوجوان ها. اما کتابی که من خوندم. نامه‌ای از زندان بیرمنگام.

این کتاب بیانیه ای از طرف مارتین لوتر کینگ به همکاران کشیش خودش هست که اونو محکوم کردند به هم زدن نظم جامعه و ...

بسیار شیوا بدور از هرگونه افترا و بی حرمتی کاملا بهجا جواب دهن کجی کشیشان را داده. 

 

 

در بخش دوم سه بعد یک زندگی کامل را شروع کرده (ظاهرا در یک مکالمه ضبط شده) و ابتدای این بخش از یک حدیث یوحنا الهام گرفته. یوحنا خواب میبینه اورشلیم جدید از هر نظر یکسانه طول و عرض و بلندی!!!

حالا برادر ما کینگ این سه بعد رو دوستداری خویشتن، دوست‌داری دیگران و ایمان به خدا شرح داده. خلاصه کتابی شیوا بدور از هجو و کاملا انسانی.

چه میشه که یک آدمی به چنین اراده ای میرسه؟ 

ب

قسمت دوم هم از مدرسه چه خبر؟ 

امروز یکی از اداره اومد بازدید کلاس من D: ابتدای ورود کنار سطل زباله کاغذ پاره ریخته بود. گفت کی ریخته و کی میخواد جمع کنه؟ 

طبیعتا کسی گردن نمی گیره. ایشون گفت که من اگر معلم کلاس بودم کاری میکردم با زبون جمع کنید .....

دانش آموز کلاس اولم خنثی رفتار کردند انگار که ایشون چیزی نگفته ولی من...

این مردک مدیر راهنمایی ما بود. بدون شک اگر دوران راهنمایی ما بود قطعا با زبون مون اون تیکه پاره های کاغذ را جمع می کردیم. 

شرایط درسی کلاس نرمال بود... گرچه کلا از کلاس اول چیزی حالیش نیست و من هم دم به دمش نذاشتم.

ج

پست هم تیتراژ سریال چهار چرخ هست. آهنگ زندگی از مجید اخشابی.

 

سر دوراهی کدوم مسیرم

که رفتن و رسیدن آرزومه

نشونی کدوم بهشتُ دارم

کدوم پل شکسته روبه رومه

دلم می خواد پر بکشم که پرواز

چاره ی آدمای عاقل تره

دنیا اگه بهشت حوا باشه

حوصله ی آدمو سر میبره

۰۲ اسفند ۰۲ ، ۱۹:۲۳ ۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
آقا معلّـم

بهمن جاویدان

امروز رو به برنامه یک روز بدون کتاب اختصاص دادیم. به نظرم تا حد توان بچه‌ها رو درگیر کردم :( ولی امان از کادر مدرسه‌ی بی برنامه...

تربیت دینی اقتصادی علمی رو بوسیدیم گذاشتیم کنار. واقعا برای کلاس اول من چه برنامه ای اجرا میکردم؟ کانال رو عوض کرده و یک زنگ خوراکی ها رو تحلیل کردیم و گروه شون کردم. دو زنگ با قیچی و چسب و سنگ و چوب و یه زنگ هم با رنگ های انگشتی و اخرکار هم کمی نرمش و تمرکز در حیاط که باد بخوره به سرشون.

انتخابات اینجا حوزه همین رشیدی کوچی هست. باو طرف وقتی اومده پراید ۱۱۵ بوده حالا پراید شده ۳۰۰ تومن بعد مردم انتظار دارن بره مجلس خودرو ارزون بشه؟ بعد تو منطقه کل این ۴ سال یه بار اومده حالا حل مشکلات بمونه. سرمون کردیم زیر برف

دو سه ماهه حوصله خوندن کتاب رو ندارم حتی کتاب خوش ریختی مثل جز از کل هم ترغیبم نکرد. تاریخ نادری هم نه. آدم‌های چهارباغ هم نه 

میخ تابوت هم اینکه دیروز مهلت انتخاب واحد بوده و من نکردم :( الان حوصله پیگیری اینم ندارم.

ب

تنها چیز مثبت این روزا انیمیشن مهاجرت بوده که دیدم. درباره یک خانواده مرغابی هست که میخوان از برکه شون جدا بشن و مهاجرت کنن جامائیکا. دوبله خوبی داشت و کمی هم طعم خنده. تایم ۷۰ دقیقه ای انیمیشن رو جمع و جور کرده بود و احتمالا مهاجرت ۲ هم بیاد که باید جالب باشه

البته سطح کلاس هم خوبه واقعا و این خودش کلی انرژی مثبته و لازم نیست که بیش از دو زنگ در روز برای فارسی وقت بذارم.

۱۱ بهمن ۰۲ ، ۱۹:۳۰ ۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
آقا معلّـم

از ۸ سال پیش چی عوض شده؟

نمی دونم واقعا! تقریبا هیچی ... همه چی همونجوره. یادمه هفته آخر دی ۹۴ من آزمون گاج دارم. اون هفته یه برفی زده بود و جمعه هم حسابی شلوغ حقیقتا فکر می کردم ۵ سال بعد از اون زمستون شرایطم عوض میشه

منم یکی از اونا اما....     دلم اون مشاور میخواد بگه دینی رو کم کن جاش عربی بخون. ... کم کن و جاش زندگی کن 

حداقل حقوق ۱۰ میلیون! واقعا چی فکر می کنن اینا؟ بعد تو بوق و کرنا که ای ملت ما سن کنکور فرهنگیان کردیم ۴۵ سال

به پیر به پیغمبر که یه کفش ۷ میلیون باید بخری که صبح تا ظهر کمرت راست وایسه بتونی چهار سبا سر پا باشی. با این چیزا عملا هیچکس و هیچی عوض نمیشه. معدل مون ۱۰ و حقوق معلم مون هم ۱۰ به هم میان واقعا

بعد واقعا آدم ۴۵ ساله دکتری لنگ ۵ میلیون هست که شما بهش بدین که تو ۵۰ سالگی بره سر کلاس درس بده؟ محض رضای خدا باور نکنیم

ما این هفته سوار پراید یه دوستی بودیم یه مشکل حرکت و اینا داشت گفتیم این چیه سواری به خدا. گفتش که همین ۲۴۰ میلیونه! حساب کن کی بخری 😂🤦🏻‍♂️ خدا میدونه که دکترش هم نمی تونه دیگه ما که معلمیم.

ماشینش مال ۹۵ بود فکر کنم 

ب

یکم فضا رو عوض کنیم. به قول تتلو میشه قلب شد و ضربان زد. این روزها در کلاس درگیر خواندن با کمک چشمان بدون زبان هستیم. یه مهارت کلیدی به نظرم. البته بچه ها به سختی همراهی می کنن و هزار دلیل و مدرک که  باید جور کنی که عزیزم خوندن با چشم لازمه 😃

۲۸ دانش آموز همزمان بتونن با چشم بخونن نمیشه واقعا... ضمن اینکه ریاضی وسط جمع و تفریق و دسته بندی. فارسی هم وسط کتابیم.

خلاصه که شرایط سخته اما ما تو این کار جنون داریم. آدم عاقل و این کارا عمرا؟ یا حتما؟

 

۲۵ دی ۰۲ ، ۱۷:۰۴ ۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
آقا معلّـم

بینوایان چه داستان بی رحمی داره

امروز سومین قسمت از سریال خارجکی بینوایان - همون ژان وال ژان خودمون - رو دیدم. چقدر فضای فیلم دارک، سرد و بی رحمه.

بی چاره مادر کوزت. بی چاره کوزت و بی چاره ژان وال ژان نگون بخت که واسه یه سکه دزدیدن ۲ سال میره زندان

کارآگاه ژاور هم چه سگی هست. هوووو همچی دنبالشه که چی 😂 باو طرف پول داره (مثلا ۱۵۰۰ فرانک به تناردیه میده و کوزت رو می‌خره) ژاور سگ یه پولی بگیر از گناهش بگذر 

سریال بینوایان - اثر ویکتور هوگو - هر روز ساعت ۱۸ از شبکه تماشا پخش میشه. تا اینجا کوزت و عمو ژان از دست کارآگاه ژاور فرار کردن و رسیدن به خانه راهبه ها قراره ژان باغبون اونجا بشه 

ب

از مدرسه هم یه چی بگم. امروز کتاب علوم نوشته بود گیاهان گوناگون هستند. پرسیدم این یعنی چه؟ و بعد از پنج دقیقه بالاخره یکی شون گفت یعنی گیاهان با هم فرق دارن :( بعد از این جرقه دیگه چونه شون گرم شد و از فرق های گیاهان مختلف می گفتن. ناگفته نماند که چه ذوقی داره یه چیز جدید کشف بشه 😂

انیشتین و برادران رایت و جمشید شاه چه لذتی بردند بعد از اون کشفیات شون خدا داند *_*

۲۵ آذر ۰۲ ، ۲۰:۴۳ ۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
آقا معلّـم

مانور زلزله در مدرسه ما

امروز مانور زلزله رو در مدرسه برگزار کردیم. خیلی جالب بود به خصوص برای کلاس اولی ها که قبلا ندیدن یه حس جالبی داره براشون.

واکنش‌ها شوک ها رفتار ها و خلاصه چیزهایی که ندیدن رو دیدند و به نظرم حداقل اتفاق مثبتی بوده براشون.

قرار بود زنگ زلزله رو ساعت ۱۰ بذاریم، بعد نزدیم و هماهنگ کردیم که زنگ چهارم باشه و یکم طبیعی باشه بچه ها ندونن و اینا. کلاس من هم بچه ها سرگرم نگارش بودن.

ولی چون مداد دست شون بود گفتم قبلش خبر میدم مداد ها رو بذارین بالا که نره چشم تون :( 

خلاصه که برنامه خوب و یهویی و بی خطری شد.

پ.ن عکس کیفیتش خوبه روش بزنید با کیفیت می بینید. چند عکس دیگه هم بود که چون صورت بچه ها پیداست نذاشتم دیگه...

۰۸ آذر ۰۲ ، ۱۶:۴۵ ۳ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰
آقا معلّـم

۱۸ : خان و دیگران، بهتر از داستان های هدایت

هفته کتاب خوانی هم تموم شد. من خواستم زودتر چیزی درباره این هفته بنویسم ولی خمره عسل خالی بود.

یک رومان فارسی دیگه برای این هفته پیدا کردم. پیدا کردنش اینجوری شد که دنبال نمایشنامه اتللو شکسپیر بودم که با عبدالحسین نوشین به عنوان مترجمش روبه رو شدم.

با دنبال کردن مترجم به کتاب "خان و دیگران" آشنا شدم که حدود ۸۰ سال پیش در دهه ۱۳۲۰ نوشته شده.

داستان درباره خان قوچان و مردهایی با منصب های دولتی هست که دست در دست هم دنبال راه و چاه برای از دست نرفتن جایگاه شون بعد از تعویض شاه پدر و پسر هستن.

رعیت، زلفو و گلنار با عشق و ژرمن، شوروی دموکرات و توده ای هم داره. ضمن این همه جوش و خروشی که همه دربه در دنبال بوته علفی می گردن که خودشون بهش بند کنند.

یه جای کار به استاد علی می‌رسیم که برقکار هست (آقای نوشین از توده ای های تبعید شده به شوروی هست) در مقابل خان و شهربان و فرماندار و ژاندارم [با کلی هیمنه و دبدبه] استاد علی را نماینده وزین توده ها [سرشناس عام و خاص قوچان] می‌گذاره و به نظرم وزنه ثقیل میشه. 

خلاصه که حداقل برای من از داستان سه قطره خون هدایت و حتی از داستان داش آکل هم با مثما تر هست. هیچ کتاب یا داستان دیگه ای از هدایت نخوندم. چرا که بوف کورش هم برا من کسالت اور بود. خلاصه که زیبا بید.

 

ب این دو روز با نصف جون رفتم کلاس. انگار که حالم نی تکون بخورم و خب کلاس اول هم دائما باید پیوسته ریاضی و فارسی را بریم جلو و ...

د اینجا هم بالاخره از اردیبهشت بارون اومد. دیگه کم کم بارون داشت از یادمون می رفت 😂 

خداوند انار قصر الدشت و پرتغال شابیر رو برامون نگه داره

۲۹ آبان ۰۲ ، ۱۵:۲۹ ۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
آقا معلّـم

بازگشت ساحره ها در اینستاگرام

امروز اتفاقی دیدم آقای[علی] فرنودیان بعد از سه سال در اینستاگرام انلاین شد. ایشون یه ایرانی مقیم واشینگتن هستند که عادت و قلم وبلاگ نویسی خارق العاده ای دارند. 

جوری که بعد از سه سال پیجش رو فعال کرد من با یه نگاه تمام مطالبش رو یادم اومد. داستان های اطرافش را به طور جادویی می نویسه و عادتش اینه عکاسی رو دوست داره.

فکر کنم مثل من دوربین پشت رو از دوربین سلفی بیشتر دوست داره و عاشق پرنده هاست.

اینم از اولین محبوب های اینستاگرام ما که دوباره از رستاخیز غیر فعالی برای چند روز برگشته @farnoudian

مجسمه های شهر مالمو سوئد - عکس از علی فرنودیان

ب 

صدسال تنهایی هم تمام شد. به نظرم به سبک رئالیسم جادویی نوشتن باید خیلی سخت باشه. چیزهای فانتزی رو طبیعی و روزمره جلوه دادن!!! اما کتابه رو دوست داشتم گرچه مرگ دوتا از ارکادیوها را فراموش کردم و یادم نموند.

شاه لیر هم دیر به دیر جلو میرم. اما نمایشنامه نبرد ببر و روباه رو بیشتر دوست داشتم. نویسنده اسپانیایی هستش اما درباره دعوای مائو -- رهبر چینی ها -- (روباه و مکار) و جانشینش لین بیائو (ببر پرزور و عجول) می پردازه که ببر نابود میشه.

د

قصه های ایرانی... امان امان. فارسی دبستان هر دو سه درسی یک داستان رو لازمه برای بچه ها بخونیم و بعد ازشون درباره داستان بپرسیم. اینجوری شد که داستان عبدالرزاق پهلوان رو خوندم... چه داستان مشتی ولی به درد کلاس اول نمیخوره و به جاش داستان شتر و روباه رو براشون خوندم. باید برم سراغ کلیله و دمنه 

یه چیز عجیب؛ داستان غول چراغ جادو رو که من اشاره کردم براشون جالب بود. نمی دونم دیدن یا شنیدن اما دوگانه عجیبیه که واکنش مثبت بگیری بعد بازگو کنی و ببینی قبلا شنیدن...

قصه خوانی اگر گوش بدن حس خیلی خوبی داره 😂 قصه امشب ما هم تموم شد دیگه بخوابید...

۱۷ آبان ۰۲ ، ۱۹:۱۸ ۲ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰
آقا معلّـم

سی روز اول پاییز - شروع دوم

سلام‌. مهر ماهِ خوبی بود و روال و نرمالی کلاسم رو حفظ کردم و سعی کردم خیلی چیزا رو جا بندازم. اول سال که کلا معلوم نبود کدوم کلاسم. ولی بعد از یک و هفته و نیم این کلاس اون کلاس توافق کردم! برم کلاس اول دوباره.

با ۲۷ دانش آموز :) شلوغ ترین کلاس مدرسه رو برداشتم. نمی‌خواستم برم ولی اجبار و اختیار رفتم سر کلاس.

حالا امروز یکی از والدین اومده میگه آقای ‌... بچه من نه چیزی میخونه نه چیزی می نویسه! در حالی که تازه نشانه آ رو سه شنبه می خوام شروع کنم (کلاس اول روال اینه از آبان الفبا شروع میشه و قبلش تمرین خوب نوشتن و خوب دیدن و خوب شنیدن هست)

تا حالا سه بار مدیر رو خواستم بکشونم کلاس نیومده :/ (بیاد بپرسه غالبا لوازم تحریر جایزه میده اینا هم زیادند...)

تو این ماه مهر هنوز اولیا اعتراض نداشتن و بچه ها هم خوب پیش میرن. تنها عیب کلاس اینه که زیادن (۲۷ تا در مدرسه روستایی مجبوری سه تا سه تا میشینن و فضای کلاس کوچیکه و نیمکت هم کلا ۱۰ تا هست.)

۱. تا اینجا صدام نگرفته 🤣 و کلاس اول کلا اینطوره که سه زنگ اول درس بدی یاد میگیرن زنگ چهارم رو باید هل داد و زنگ آخر باید جلو شون بگیری فرار نکنن... یعنی حواسشون سر کلاس نیست.

۲. کتاب صدسال تنهایی مارکز خیلی طولانیه... بعد از یک ماه مداومت تازه رسیدم وسطاش. ۳. 

۳۰ مهر ۰۲ ، ۱۳:۵۲ ۸ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
آقا معلّـم

15 : مترسک ...

از اولین ها بخوام بازم بگم (قبلا چندتایی گفتم فکر کنم) اینبار قرعه ی واتس‌اپ هست.

من وقتی واتس اپ رو نصب کردم تلگرام خیلی بیشتر بورس داشت و به پیشنهاد یکی از اطرافیان که اونجا گپی داشت نصبش کردم تا بتونه منو عضو گروهش کنه. اسم گروهش مترسک بود و برعکس نامش خیلی شلوغ بود...

در قسمت توضیحات گروه شعری رو نوشته بودن که امروز اتفاقی دیدم...

مترسک دستهایت را اینقدر باز نکن،

کسی نیست که تو را در آغوش بگیرد،

تاوان ایستادگی همیشه تنهاییست...

شب ها همیشه گروهش رو می بست و روز بعد می گفت: سلام مترسک ها همه تون مترسک اید.

و واقعا ما مترسک بودیم!

۱۵ شهریور ۰۲ ، ۱۷:۵۸ ۵ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰
آقا معلّـم

گرمای تابستان و کتاب الفبای خانواده

برای ماه آخر تابستون شروع چندان دلچسبی نبود‌. اولش که برام سرما خوردگی بود بعدش هم که آقا بیا کمک کن انتخاب رشته کنیم. 

من از این انتخاب رشته ترس دارم وحشتناک. قضیه اینه که من و یک دوست نزدیک همسن بودیم (دور بودیم از هم) کنکور اول رو دادیم من شدم ۲۶ هزار منطقه و اون یکم بدتر. من مصمم به ایستادن برای پشت کنکور و اون مصمم به رفتن و نموندن. سال ۹۵ تجربی بیش از یک میلیون داوطلب داشت و روزانه واقعا سخت بود.

 

خلاصه دفترچه انتخاب رشته کاغذی رو دم این دکه های نزدیک دانشگاه گیر آوردیم (تابستون ۹۵ بود الان فکر نکنم کاغذیش گیر بیاد) و شروع کردیم لیست کردن رشته های مجاز و اولیت بندی براش.(مخفیانه طور) روزانه مجاز بود ولی می دونستیم سخت قبول شه. 

آقا زد و بعد رشته محیط زیست شیراز [دم خونه اش] قبول شد حالا دقیقا چی بود یادم نیست. بعدش روز بد نیاد تا یک مدتی پدرش منو مقصر می دونست. می گفت میخواستم ببرمش کلاس کنکور و این چه کاریه چه رشته ایه. بچه بعدیش گرچه هزینه کرد و موند... دید اشتباه می کرده.

خلاصه دیگه این دوست ما سربازی امریه گرفت (شانس ببین رشته محیط زیست از مهندسی مکانیک بیشتر احتمالش هست امریه وزارت نفت بشی) رفت عسلویه. انگار کارمند رسمی شرکت نفت ۱۹ روز جنوب و ۱۱ روز در جوار پدر. الان آخراشه و خودش میگه کارش اوکیه و همونجا میمونه.

خلاصه اینم مشورت ما در انتخاب رشته.

 

معرفی کتاب الفبای خانواده از ایتالیا

به نظرم یک دسیسه ای هست که این کتاب ها سر راه من میان. اون از کتاب قبلی مال خانم توکارچوک و اینم از کتاب خانم گینزبورگ که کاملا مطابق سلیقه منن.

خواننده ای ندارنا نهایتا یکی دو تا نظر و بریده در طاقچه دارن. ولی اون دسیسه که گفتم منو به این کتابا می رسونه. فکر کن داری در ایتالیای فاشیست زمان موسولینی زندگی می کنی.

 

اونقدر باحاله اونقدر باحاله نویسنده نشسته شرح حال خانواده اش رو مو به مو نقل کرده. اونم اول شخص (چی بهتر از این) بعد خوراک، پوشاک، خونه، خواهر برادرا، مادر و پدر، همسایه و مهمونا ریز به ریز نقل میشن.

انگار که نشستی وسط هال (پذیرایی) اون خونه همه آدما رو میبینی. حالا ببین نویسنده با چند صد نفر آدم مهم دیدار کرده و همه اینا واقعی هستند و اتفاق افتاده.

اصلا خود نویسنده می گه بعضی ها بعد از چاپ کتاب ممکنه اسم شون رو داخل کتاب ببینن جا بخورن و من سعی کردم بگم شون.

کتابه شخصیت‌های زیادی داری و خیلی نمیخواد پابند شخصیت ها بشی. اونقد جزئیات قشنگن و نویسنده توانمنده که نگو. 

خلاصه این کتاب زندگی یک خانواده هست بین دو جنگ جهانی در ایتالیا.  بشینید از طرف من در طاقچه بی نهایت کتاب رو بخونید و بعدش شکر کنید... (برای چی؟ چون پدرتون مثل پدر این خانواده نیست خخخخ) 

.

.

پ.ن: کتاب بعدی دیگه بریم سراغ گوته بزرگ که حیفه و ممکنه تابستون تموم بشه و نرسیم...

۰۲ شهریور ۰۲ ، ۱۳:۵۶ ۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
آقا معلّـم

لمس لهستان با کتاب بچه های سبز

کتاب بچه‌های سبز نوشته خانم اُلگا توکارچوک نویسنده‌ی لهستانی تبار هست. داستان کتاب در سرزمین سرد و مرطوب مادری، یعنی لهستان در یک فضای موهم و عجیب اتفاق میفته.

کتاب بچه‌های سبز ترجمه کاوه میرعباسی 

سبک روایی کتاب به صورت اول شخص نقل میشه (از زبان دکتری فرانسوی به نام دیویسون) و سبک ادبی نوشته به نقل از طاقچه رئالیسم جادویی هست. 

چیز عجیبی در کتاب نیست. نویسنده (که اتفاقا یکی از نویسندگان مطرح لهستانی هست) سعی کرده بخشی از تاریخ واقعی کشورش رو وارد یک فضای سورئال کنه و به نظر من جوانب اساطیر گونه ای خلق کنه.

فضای جنگلی، سرد و بچه‌های سبز که مثل خزه آفتاب می‌خورن به نظرم خودش مزید بر این نکته هست که لهستان هم اسطوره نیاز داره.

[نمیدونم چرا در نظرات طاقچه کاربران از کلمه "مفاهیم فلسفی" برا توصیفش گفتن]

این اسطوره های پولشی polish نه تنها وجه ایزدی و خدایی وایکینگ‌های اسکاندیناوی رو ندارند بلکه از ایزد بی‌خبرن و آرمان‌های کمونیستی زمان کودکی خانم توکارچوک هم در وجودشون رخنه کرده.

خود خانم توکارچوک مدتی روانشناسی کار کرده و تحت تاثیر کهن الگوها در اغلب آثارش این اسطوره سازی یا اسطوره یابی ها (شاید یک ادبیات شفاهی فولکلور در میان باشه) رو زیاد می‌بینیم.

کتاب دیالوگ محور نیست. کمتر شخصیت زنانه ای می بینیم و باید از فضای یخ‌زده داستان خوشتون بیاد که همراهی کنید داستان رو. اون بخش اسطوره ای آخر کتابه و اوایل کتاب احوالات پادشاه لهستان و وضع تاریخی تقریبا ۴۰۰ سال گذشته شون رو روایت میکنه (احتمالا حتی تاریخ رو عوض کرده) تا برسه به پسر و دختر سبز.

داستان برشی نداره و حوادث پیوسته هستند، نویسنده در این حجم کم روایتی کامل رو تونسته بگنجونه که قابل تحسینه و زیاد دستش رو داخل سوراخ سمبه نمی کنه. خودم چون نویسنده لهستانی و از جمع نوبلی ها بود خوندم که داستان جالب بود.

کتاب بچه‌های سبز - الگا توکارچوک

داستان حدود ۹۰ صفحه هست. با ترجمه قابل کاوه میرعباسی در طاقچه بی نهایت می تونید پیدا کنید و بخونید. 

مترجم [یا ناشر] در توصیف این کتاب از برج بابل سخن رانده که منظورش آشنایی با رمان و زبان سایر ملل هست. میگن مردم قدیم بابل جمعیت شون زیاد شد و ممکن بود پراکنده شن. چون از این می‌ترسیدند برجی ساختن که انسجام شون حفظ بشه و با هم به بهشت برن. ولی خدا از اون برج پایین اومد و بین اونا زبان های گوناگونی انداخت تا حرف هم رو نفهمند و از هم فاصله بگیرن و در زمین پراکنده شن.

پ.ن.۱ ؛ کار ما هم شده کلا نقل کتاب و فیلم و فاش کردن spoil شون

پ.ن.۲ ؛ احتمال زیاد این کتاب رو نخوندید، حتما بخونید چون تایم کمی میخواد و مترجم کی بهتر از آقای عباسی.

پ.ن.۳ ؛ خانم توکارچوک هنوز مانا هست، داستان می نویسه و سال ۲۰۱۸ جایزه نوبل ادبیات برده.

اگر کتاب رو خوندید ‌و این توصیفات من اضافی یا اشتباه بودن بگید تا اصلاح کنم.

۲۳ مرداد ۰۲ ، ۱۴:۱۷ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
آقا معلّـم

انجام چالش دستخط

از طرف علیرضا a-g80 خودمون دعوت شدم به چالش دست خط  + Amir

هیچوقت فکر نمی کردم با دست چپ بنویسم. یک جا خوندم جراح ها باید هر دوتا دست شون مثل هم کار کنه 🤐 نمیدونم جدی بود یا شوخی.

چالش دستخط با دست دیگر

متن انتخابی من از نمایشنامه تراژدیک لیرشاه اثر شکسپیر هست که میخوام بخونمش.

لیر شاه روایت پادشاه پیری است که مقابل خانواده اش قرار می گیرد.

پادشاه مغروری که روزی از سه دخترش می خواهد که علاقه خود را به پادشاه ابراز کنند.

...

لیر : به این جوانی و سنگ دلی

کوردلیا : به این جوانی و پاک دلی.

پ.ن.۱ ؛ بین کتاب های هملت، ژولیت و رومئو و مکبث، هملت بهترین بوده. حالا ببینیم لیرشاه کجای این لیست می ایسته‌.

پ.ن.۲ ؛ دعوت کنیم از آقای سه نقطه، نارسیس، خانم بهی ستوده، ماهی نیلی و عارفه که بیان با دست غیر تخصصی شون یک متن رو بنویسند. علی کامپیوتر ۱۲۳ و هدایت شما هم دعوتید

۱۸ مرداد ۰۲ ، ۱۲:۲۵ ۱۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
آقا معلّـم