اصلا نمی دونم چی بنویسم چی بگم چی کنم. فقط می خوام بنویسم همین. حتی نمی تونمم که مثل غلامحسین ساعدی بشینم یه دل مفصل بنویسم طاهره طاهره طاهره ... جدا در درون آدمی چی می گذره؟ بهونه این پست نوشتنم اینه که یهو دلم واسه یکی از برادرام تنگ شد 🥺 امروز صبح که رفت سر ماشین صداش شنیدم ولی بیدار نشدم ببینمش. هعی
ارغوان میبینی؟ به تماشاگه ویرانی ما آمدهاند…
ماندهایم تا ببینیم نبودن را
آخر قصه شنودن را
پشت این پنجرهی بسته هنوز
عطر آواز بنان مانده است
شهریار اینجا
شعر نقاشش را خوانده است
آن شب افشاری
با کسایی و قوامی و ادیب
تا قرایی و فرود
وان درآمد از اوج
شجریان، لطفی
چه شبی بود، دریغ
زندگی روی از این غمکده گردانیده است
ارغوان
در و دیوارِ غریب افتاده چه تماشا دارد؟
گاهی التیام در عادت کردن به این درد است...ادامه دادن!
به نظرم همین که بتونی بیمقدمه از هرچی که هست بنویسی کافیه.